Thursday, August 19, 2004

اشکان-۴
قلبم از سينه داشت بيرون می پريد شايدم دلم می خواست بيرون بپره..منتظر بودم يا شايدم اميدوار بودم که بهم زنگ برنه..دو بار تلفن زنگ زد ولی اون نبود بی حوصله هر دو رو جواب کردم ..می ترسيدم زنگ بزنه و اشغال باشه تلفن.شب شده بود بازهم اميدوار بودم. با اينکه ته دلم می دونستم زنگ زدنی در کار نيست. تا صبح نخوابيدم. فکر فردا..با هم کلاس داشتيم. بايد چيکار می کردم نمی رفتم؟ اصلا کاش حدف ترم کنم. چطور می تونستم نگاههای سنگين بقيه را تحمل کنم؟ صبح داغون و خواب آلود رفتم دانشگاه..سر کلاس نيومد..بايد خوشحال مي شدم ولی حالم بدتر شد نيمکتها و همه چی منو می خوردن..زدم بيرون بی هوا تو خيابون می گشتم. بی خودی گريه می کردم..بی دليل حتی خاطراتمم مرور نمی کردم ..دلم برای خودم تنگ شده بود..هوا تاريک شده بود خسته يک تاکسی دربست گرفتم..با زور کليدو تو در چرخوندم..در بازبود..صبح با اون حال خراب يادم رفته بود در رو ببندم....کورمال کورمال رفتم تو اتاق..چراقو روشن نکرده با روپوش پريدم رو تخت. زدم زير گريه بلند بلند..برام مهم نبود همسايه ها بشنون يا نه!!!حس کردم يکی نوازشم می کنه جيغ کشيدم..خنديد..نترس کوچولو..از ترس لکنت گرفته بودم..در باز بود..من ساعت دوم اومدم دانشگاه ديدم نيستی..بچه ها گفتن خوب نبودی ترسيدم..اومدم دم در ديدم در بازه..کجا بودی..چرا گريه ميکنی؟ هيستريک شده بودم..شروع کردم مشت زدن بهش ..ازت متنفرم..از همتون متنفرم..همتون آدمو واسه يک چيز می خواين..خودتونم ميائين و خودتونم می رين..يک بند جيغ می زدم کتک می زدم..و گريه می کردم..تا اون موقع اينقدر حالت روانی از خودم نشون نداده بودم!
اون در عوض می خنديد دستامو گرفته بود که بيشتر حرصم می داد..بعدم بغلم کرد راست می گی عزيزم..محکمتر بغلم کرد..مغنعه ام را درآورد..رو موهامو دست کشيد. حالم داشت بد می شد..نفسم داشت تنگ می شد حمله عصبی..با زور خودمو کشيدم ازبغلش بيرون..با تعجب و وحشت نگاهم می کرد..باز اومد جلو..آروم بغلم کرد..تو گوشم آروم حرف می زد..هيچی نيست..الان خوب می شی..هيس..هيس..برام جالب بود که نمی خواد منو ببره دکتر يا از ترس نمی ذاره بره..بهتر شدم...- آب می خوای..جواب ندادم..دلم نمی خواست ار بغلش دربيام..سرمو گذاشتم رو پاش..آروم با موهام بازی می کرد چشمامو بستم..گفت: از کی غذا نخوردی رنگ و روت عين گچه. گفتم: نمی دونم ولی هيچ جا نرو..گفت: نمی رم..ولی بذار يک تلفن کنم پيتزا بيارنباهاش رفتم تو سالن..يک سبد رو ميز بود..گفتم اين چيه؟ کلمو کردم تو سبد يک موجود کوچولو توش وول می خورد. ذوق کردم..خنديدم. اين از کجا اومده..خنديد..گفت: گربه همسايه چند وقته فارغ شدن بعد شوهرشون رفتن آلواتی تعداد بچه هاشونم زياده گفتم شايد بخوائی يکيشو نو به فرزندی قبول کنی..گفتم..وای چه نازه..اسمش چيه؟ گفت: نه ديگه بچه تو‌ئه!گفتم: دختر يا پسره؟- پسر گمانم.خنديدم..پس اسمشو می زاريم پنجول.
******
من رمز عبور نظر خواهيمو فراموش کردم. اگه می خواين اسم وب لاگتون تو لينک کوچولو بياد يا تو پست الکترونيکی
بگين يا تو پيغامتون

به يک فضا جهت دات کام شدن نيازمنديم:)


Thursday, July 01, 2004

اشکان-3
بی حال خنديدم. بغلم کرد.

- می خوای باهام بخوابی آ‌ره..

جواب نداد. با وجود مستی می فهميدم که تعجب کرده اونم خيلی. حرفمو تکرار کردم..ايندفعه جوابمو داد.

- خفه شو!

بغلم کرد و برد تو اتاق جدی گفت: خوب سنگينی..رو تخت گذاشتمو پتو رو کشيد روم. خيلی سرد و خشک گفت : فردا با هم حرف می زنيم. رفت بيرون و در رو بست.

سعی کردم خوب گوش بدم..صدای در ورودی را نشنيدم يعنی هنوز تو خونه بود يا رفته بود؟ کم کم خوابم برد.

ساعت ۵ از خواب بيدار شدم. سرم از مشروب شب قبل درد می کرد. از جام بلند شدم که برم آشپزخونه. از ديدن اشکان که رو مبل مچاله شده بود ترسيدم و جيغ زدم. خوابالود چشماشو ماليد..

- هان سوسک ديدی مگه!

جريانای شب قبل مثل پتک می خور توی سرم! روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم اگه می شد اين مشروب لعنتی را نخورم..

خودمو با چای دم کردنو و نون گرم کردن مشغول کردم. اشکانم رفت دست شوئی ..

ـ چرا زود از خواب پاشدی ؟ می خوای بری نماز جمعه؟

خنديدم..

ـ هی حالا ظهر که میائی نهار بريم بيرون يا باز می خوای بچسبی به می و شراب نابو..

خنديدم. می و شراب يکيه!

- نه حالا جدی؟

گفتم: ببين اشکان جون؛ بچه های دانشگاه از من خوششون نمياد شايدم حق دارن. خودتون برين..

نگاهش نمی کردم. پشتم بهش بود؛ با حرص چای خشک را تو قوری بهم می زدم. از پشت بغلم کرد.

-ته قوری در اومد.

خشکم زد. تکون نمی خوردم. در گوشم آروم گفت: کی گفت با سر خر بريم بيرون؟ خودم و خودت. حالا آره يا نه..

بدنم يخ کرده بود. يک حس تازه. شهوت همراه با خجالت.

ـ آره يا نه؟

با صدائی که از ته چاه ميومد گفتم: اين يعنی چی؟

برم گردوند..نفسشو رو صورتم حس می کردم. پوستمو می سوزوند. خودمو کشيدم عقب..

ـ نترس..مکث کرد..جدی معنی حرفمو نفهميدی؟ يادت رفته دوست داشتن چجوريه؟

ازش دور شدم...عصبی گفت: ببخشيد فکر کردم..گمانم اشتباه کردم..

درو باز کرد. گفتم : اشکان..کجا؟ صبحانه..درو بست..

بغض گلومو فشار می داد..



Saturday, May 29, 2004

اشکان-2
دلم نمی خواست برم و دلم می خواست برم..با خودم کلنجار می رفتم..بار بايد کوتاه بيام يا بايد قوی باشم..چطوره به اشکان بگم؟ نه اون که هنوز منو نمی شناسه..باور نمی کنه!!! بهانه بيارم؟؟؟درمونده و افسرده منتظر روز موعود. تا اون روز ديگه با مليحه برخوردی نداشتم..دير سر کلاس می رفتم و زود بيرون ميومدم تا با اشکان برخوردی نداشته باشم..تصميمو چهارشنبه وقتی گرفتم که پدرم صبح زنگ زدن و گفتن چون مهمون دارن نمی تونن بيان منو ببينن...به روی خودم نياوردم ولی ته دلم با اينکه عذاب وجدان داشتم از چشم نامادريم می ديدم..تصميم گرفتم اصلا پنج شنبه دانشگاه نرم...و نرفتم..

ساعتی که قرار بود بريم سينما نشستم جلوی ماهواره ..ماهواره های قديمی..با کانال های مسخره...شيشه مشروب را سر می کشيدم و سيگار روشن کردم..اشکهام بی اراده رو گونه هام رو خيس می کرد و من از اشکها بيشتر حرص می خوردم تا بی عرضگيم از بی زبونيم..کم کم رو مبل داشت خوابم می برد که صدای زنگ در بلند شد..

بی حوصله و آشفته در رو باز کردم..اشکان بود..از ديدم قيافه ام شوکه شده بود منم از ديدن اون!‌باورم نمی شد به هر حال دنبالم اومده باشه..گفت: در پائين باز بود..حرف بی ربطی بود..گفتم: آهان...با کنکجکاوی تو خونه را نگاه کرد..تنهائی..جواب ندادم...

-حالت خوبه؟

- اوهوم.

- چرا حاظر نيستی؟

داشت خودش می شد...

- نميام..مريضم..

- منم مشروب زياد بخورم سيگار بکشم و شايد چيزای ديگه قاطيش مريض می شم...برای اين دانشگاه نيومدی خره؟؟؟ منو بگو نگرانت شدم..پاشو کاراتو بکن بريم...

- مشروب منو گرفته بود..سرم گيج می رفت..جوابی ندادم..سرمو انداختم پائين و بدون اينکه حتی تعارفش کنم که بياد داخل رفتم و روی مبل نشستم..

در واقع روی مبل گلوله شدم...داخل خونه شد در و بست..هيچی نگفتم..چند دقيقه ای بالای سرم ايستاد..مونده بود بايد چيکار کنه..گفت: منم نمی رم..تو اصلا حالت خوب نيست...مادرت اينا کی ميان؟؟؟

- نه..اشکان برو...همه منتظرتن..

- نه ...

- خانواده ات کی ميان؟؟؟

- خنديدم...خانواده؟

چيزی نگفت..نشست کنارم..

- حالا مثلا که چی؟؟؟

- چی که چی؟؟؟

-اينکارات؟؟؟

-کدوم؟؟؟

- اين کارات؟؟؟

**** لينک کوچولو

سالون کار گروهی جديد


Wednesday, April 07, 2004

اشکان - مقدمه
خونه مجردی اسميه که تو ايران براش می ذارن!!! همه هم تا می شنون کلی ذوق می کنن..حالا از چه نوعی خدا عالمه!

به هر حال خونه اجاره ای کنار دانشگاه٬ کادوی قبولی من..با اينکه پدرم قلبا راضی نبودن شايد بيشتر از طرح اين مطب خودشون که: عزيزم هر چی تو بخواهی!!! ولی من حقا نمی تونستم ديگه زخم زبونهای خانم پدرمو تحمل کنم!! پس من به جای ماشين! طلا يا هزار تا چيز ديگه خونه اجاره ای را ترجيح دادم. با اينکه می دونستم شروع خوبی برای ورود به دانشگاه نيست!

با ورود به اين خونه به پدرم نزديک و نزديک تر می شدم. هر روز تلفنی با هم تماس داشتيم و هقته ای يکبار هم با هم بيرون می رفتيم! لااقل اوايل اينطوری بود.

با ورود به مرحله جديد زندگيم تنها دوستمو از دست دادم. با اينکه برای راحله واقعا خوشحال بودم ولی دوريش برام خيلی سخت بود. هم رشته نبودنمون هم دليل دوم دوريمون بود.

خريدن وسائل مورد نياز..چيدن خونه٬ غذا درست کردن تو قابلمه های خودم ..اوايل جالب بود و بعدها به تاريخ پيوست..

بدتر از اونی که فکر می کردم بود. محيط دانشگاه رو می گم. دخترها با شنيدن اينکه سالهای آخر دبيرستان نمی رفتم برخوردشون صد و هشتاد درجه عوض می شد و بعد ها سلام ها به پچ پچ ها و غيبتهای دخترونه تبديل شد.

بعضی وقتا دلم می خواست فرياد بزنم! منم دلم می خواست از استادا يا پسرای کلاس حرف بزنم..بخندم..مهمونی برم..گروهی بيرون برم..ماجرا داشته باشم..وراجی کنم..ولی من مثل هميشه جزامی جامعه بودم..پس بالاخره مثل هميشه تسليم شدم..دو ترم گذشت و من با هيچکس حرف نمی زدم!! می رفتم و می اومدم..وجودم و نمره هام جز فحش برای روی نمودار نرفتن نمره ها ارزش ديگه ای برای کسی نداشت.

يک روز پائيزی ..لخ لخ کنان از در کلاس بيرون اومدم..از زير نگاههای سنگين دخترا بيرون اومدم..باد خنک پائيز صورتمو قلقلک داد..سبک شدم..دلم خواست بخندم..سبک بودم و خنديدم..شايد بلند..

- کجاش خنده داره؟

يک نفر با من بود؟ برگشتم..نه احتمالا اشتباه کردم..ولی جز من کسی نبود؟؟ البته به جز اشکان..محبوب همه! داشت کتابهاشو از زمين جمع می کرد..

- عذر می خوام با من بوديد؟

- نه با برگای روی زمين بودم..

خم شدم..چند تا کاغذ برداشتم و به طرفش دراز کردم..

- نمی خواد..حالا وجدان درد نگير..

- چی درد؟

- خنديدی بهم خوب!!!

بی حوصله گفتم: نه به برگای روی زمين و خش خشون خنديدم!!!

خنديد..بيا برسونمت..

-ممنون خونم نزديکه..

-چيه درگيری اخلاقی داری؟

- بله؟

- شوهر آينده داری؟

- سرمو انداختم پائين و راهمو ادامه دادم..اگه منو باهاش می ديدن..همين حالا کلی مشکل داشتم..می دونستم خيلی ها از اشکان خوششون مياد..هميشه يک اکیپ بزرگ دنبالش بودن و با هم درس می خوندن..کوه می رفتن..سينما می رفتن..

- کجا؟؟ بابا نمی خورمت دختر..تو چرا از همه فرار می کنی؟

موندم..عصبانی شدم..نفسم داشت تنگ می شد..با بداخلاقی گفتم..علاقه ای به رفت و آمد با احمقها رو ندارم..بعد نفسم به شماره افتاد..اومد جلو..

- حالت خوبه؟ حالا چرا عصبانی شدی؟؟

- بيشتر خجالت کشيدم..گفتم..خوبم..حساسيت فصليه..روی زمين نشستم..

- آب می خوای؟

با دست اشاره کردم که نه..

گفت بيا تو ماشين..اينجا همه می بينن..حراست هم اگه ببينه که واويلا است..

با زور خودمو کشيدم تو جیپش! را ه افتاد..به زحمت گفتم: کجا می ری؟ - هيچی اگه واستم جلب توجه می کنيم..حالم بهتر می شد..گفت: خونتون کجاست؟ می خوای زنگ بزنم خانواده ات؟ يا بريم دکتر؟

- نه..خوبم..ببخشيد داری دور می شی از خونمون..آدرس که دادم خنديد..

- هی چطوری تعين رشته کردی؟ ديدی دانشگاه نزديکه گفتی اينجا..جواب ندادم..دم خونه کليد انداختم..گفت: تنهئی؟ با اين حال نرو خونه ..بيا بريم يک جا بشينيم..گفتم نه..ممنون..

فردا خجالت می کشيدم برم دانشگاه..ساعت اولو نرفتم..ساعت دوم ..تو حياط بود..از گروه جدا شد و گفت: هی ترسونديم..خيال داشتم بيام درخونتون! هر چند نمی دونستم که می شه يا نه..نگاه دخترا مثل تير تو قلبم می رفت..سرمو انداختم پائين..ممنون..و اومدم برم تو کلاس..تو پيله!!!

گفت: ببين: ما چهار شنبه می ريم سينما. ميائی؟ فوری گفتم: من چهارشنبه ها با پدرم بيرون می رم..و خواستم از حرف راحت شم پس قدمامو تند کردم...گفت: خوب پنج شنبه می ريم..هنوز به همه نگفتيم ..نه بچه ها؟

مليحه با عشوه گفت: اشکان..به خاطر يک نفر ؟

گفتم: نه به خاطر من قرارو بهم نزنين باشه يک وقت ديگه..مليحه گفت: نه جونم..حالا چه فرقی می کنه..ما ها ديگه دانشجوئيم..روز بيرون رفتنمون برامون مهم نيست..حسابمون از بزرگترامون جدا است و لبخند زد..داغ شدم..

اشکان گفت: پس تصويب شد هان؟ ماشين نداری که؟ من ميام دنبالت..جواب ندادم و دويدم تو کلاس..

بعد از کلاس مليحه اومد پهلوم..با لبخند گفت ببين ميائی با هم بريم بوفه و دستمو محکم کشيد....تو بوقه خيلی جدی گفت: جنده کوچولو..بی خود خوتو به ما نچسبون..خودت مثل بچه آدم پنچ شنبه نميائی..از اشکانم بکش بيرون..حرفی نزدم..رومو برگردوندم..صورتمو برگردوند..هی با توام..نگاش کردم..نمی دونستم چی بگم. حوصله درگيری را نداشتم..گفت.با توام! گفتم: خوب..با شلوغ شدن بوفه از فرصت استفاده کردم و بيرون اومدم...

ادامه دارد...

نازبانو وب لاگش جديده بد نيست بخونين


Wednesday, March 17, 2004

هر چی!
منتظر يک قسمت ديگه هستين که از بدبختی يکی خوشحال شين لذت ببرين يا فحش نصيب نويسنده اش کنين نه؟

شرمنده! خوب مدتها است جلوی زبونمو گرفتم! و حالا هم هيچی نمی گم!

فقط اينکه اگه تا هفته ديگه به روز نکردم.سيزده بدر به ياد من سبزه گره بزنين! اونهائی که مومن ترن حمد و قل هو و الله يادشون نره! اينهمه اينجا وراجی کردم که بگم عشق..اونهائی که نفهميدن که هيچ اونهائی هم که فهميدن گفتن من شعار می دم..خوشحالم که ثابت کردم اهل معامله نيستم! اهل آدم فروشی نيستم و دست آخر اينکه عشقو ثابت کردم..به خاطرش گذشتم و حالا می رم جائی که بايد برم..اگه باز مهر برگشت بهم نخوره..اگه خورد مجدد ساکت ميام و می نويسم و فحش می خورم اگه نه! جائی که بايد باشم هستم..قاضی اونيه که بايد باشه و حل مسئله دست خودشه! چيه باز دری وری می گم؟ هيچوقت نگفتم..اينبار می گم. دلم می خواد!

يک چيز کوچولو: به جای اينکه داد سخن وری حواله مردم کنين از خودتون شروع کنين!

يا حق!





Saturday, February 28, 2004

بازيچه- پايان
بعد از اون جريان سعی می کردم آهسته برم و آهسته بيام! يعنی مواقعی برم خونه راحله اينا که بدونم حتما خودش خونه است! روزها پشت هم ميومدن و می رفتن و به زمان عروسی نزيک و نزديک تر می شدم! نمی دونستم چيکار کنم! همه چی آماده بود! لباس! کفش؛ وقت آرايشگاه! همه چی جز من! ديگه مثل دود کش سيگار کشيدن يا شيشه؛ شيشه مشروب خوردن هم دردی را دوا نمی کرد. نمی تونستم قضيه را حضم کنم. همه منتظر نتيجه کنکور مرحله دوم بودن! و من گيج و منگ!! امير اومده بود ايران! شب قبل و قرار بود ظهر بياد خونمون! کلافه بودم. اونقدر که حالم داشت بهم می خورد! ديگه نمی تونستم؛ بايد با يکی حرف می زدم. کی به حرفام گوش می داد؟ کی حوصلمو داشت! چاره ای نبود؛ به برادر راحله بايد زنگ می زدم!! هيچکسو جز اون نداشتم..زنگ زدم و با عجله خواستم بياد نزديک خونمون..اونقدر سراسيمه بودم که اونم ترسيد..تا محل قرارمون دويدم..تا ديدمش زدم زير گريه!! دستپاچه شده بود!! اونقدر که حرفای بی سرو ته می زد! راحله چيزيش شده؟ يکيتون حامله اين؟ دکتر چيزيش شده؟ مريض شدی؟ و من گريه امونم نمی داد! در واقع خودمم زياد نمی دونستم چمه! فقط حالم بد بود..ميون گريه يک لحظه صورت عصبانی اميرو ديدم..و برق از چشمام با سيلی محکمش پريد..مزه شور خون تو دهنم پخش شد..کشون کشون بردم تو ماشين! صدای برادر راحله که اميرو صدا می زد..گنگ تو گوشم می پيچيد..امير بد و بيراه می گفت..گيج بودم نمی دونستم به من فحش می ده؛ به خودش يا برادر راحله! شايد به هممون! در خونه يک دستمال داد دستم!

- دهنتو پاک کن! الان عصبانيم! نميام خونتون..برو تو..من يک چند ساعت ديگه ميام..

جواب ندادم..فقط اطاعت کردم..خدا خدا می کردم پدرم منو نبينن!!تا وارد شدم! پدرم با کنکجکاوی صدام کردن:

- کجا رفتی؟ سرمو انداختم پائين!

گفتم: سوپر سر کوچه....

-حالت خوبه؟

- يک کم سر گيجه دارم ..می رم دراز بکشم! آخه آفتاب تند بود؛منم با عجله رفتم!

- آفتاب؟ هوا که ابره!!! سرتو بگير بالا ببينم!

- يخ کردم..

- کدوم حرومزاده ای دست رو دختر من بلند کرده!!!

-با وحشت گفتم: خوردم زمين نگفتم؛ ترسيدم نگران شين!

- از کی تا حالا زمين پنج تا انگشت داره؟ حالا دروغم می گی؟

- جواب ندادم!! نمی دونستم چی بگم؟

- اين پسره نمک به حروم دست روت بلند کرده؟

چشمهای پدرم کاسه خون بود..می خواستم بگم نه! کميته بوده!! نتونستم..گفتم: شايد حق داشته!

- حق؟ غلط کرده؟ زبونشو بريده بودن؟پدرم با صدای نامادريم که می گفت پای تلفنمی خوانشون با اصرار!!! رفت تو اتاق ... تا پدرم برگشت دويدم به سمت اتاقم!!دلم می خواست گريه کنم ولی نمی تونستم! چند دقيقه بعد پدرم اومد تو اتاق! بدون در زدن!!

- بريم خونه اين مرتيکه عوضی ببينم به چه حقی پسرش دست رو دختر من بلند کرده!

-خواستم حرف بزنم. پدرم دستمو کشيدن.. آخم دراومد! بار دومی بود که کشيده می شدم!!

پدرم لبخند زدن: بيا دختر خودت بيا ديگه..

نامادريم روپوش روسری پوشيده حاظر دم در ايستاده بود..پدرم گفت: شما نميائين! ناماديم گفت: عصبانی هستی ..تصادف می کنی..اونجا ممکنه کار احمقانه ای...

پدرم فرياد زدن: يعنی چی؟ من چه کار احمقانه ای کردم تا حالا! به جز اين که به اصرار شما با عروسی اين دختر موافقت کردم؟ اين کار به من و اين دختر ربط داره! می گم شما خونه می مونی!!نامادريم نگاه زهر داری بهم انداخت!!

تو ماشين پدرم سعی می کردن خودشونو خونسرد نشون بدن! حتی چند تا جوک هم گفتن! و اين منو بيشتر می ترسوند! يکدفعه گوشه خيابون پارک کردن!

- می خوای با اين پسره ازدواج کنی يا نه؟

مظلوم نگاه کردم!

- حرف بزن دختر.. اين چند ماهه هر چی می خواستم بدونم تو دلت چی می گذره نفهميدم! می خوای زنش بشی يا نه؟ اين برادر دوستت يک چيزائی می گفت!

جا خوردم! يعنی برادر راحله به پدرم زنگ زده بود!؟

گفتم: نمی دونم!

- نمی دونم نداريم! يا آره يا نه!لزوما چون دکتره! چون پسر دوست منه! چون پولداره! چون ظاهرا دوستت داره اينا دليل نمی شه! خودت می خوای يا نه؟ اصلا دوستش داری يا نه؟

به خودم جرات دادم! با صدائی که خودم با زور می شنيدم! جوری که خودم هم از خودم ترسيدم؛ گفتم نه!!!

-پس لال بودی اين چند ماه؟ يا بابات لای جرز ديوار بود!

لحن پدرم ترسناک تر و ترسناک تر می شد! اين لحنو هيچوقت نديده بودم!! داغ شدم...با بغض گفتم: آخه نمی دونم چرا دوستش ندارم!

پدرم خنده عصبی کرد! مگه دوست داشتن دست خود آدمه! خوب دوستش نداری..حالا هم چيزی نشده..می ريم قضيه را تموم می کنيم! و راه افتاد..

تا در خونه امير اينا ديگه حرفی نزديم..

زنگ زديم! عمو جان با تعجب در را باز کرد..امير کجاست؟ به من نگاه کرد.

-اومد پهلو تو که؟ چی شده؟

پدرم خيلی جدی گفتن: شازده ات باشه يا نباشه فرقی نمی کنه! اومدم با خودت کار دارم! و خيلی خونسرد دسته چکشو در آورد..چقدر خرج اين کارناوال کردی؟ تو پولشو دادی وگر نه اين جوجه دکترت که پول نداشته! عمو جان مات نگاه می کرد..

- حالت خوبه؟-

از هميشه بهترم! بعد از اين چند ماهه که زندگی نداشتم..

تو جر و بحث بودن که در همون حال امير وارد شد..سعی می کرد خونسرد باشه..پدرم رفتن طرفش..مطمئن بودم می خوان اميرو بزنن..پريدم وسط گفتم..تو رو خدا..اونقدر مظلوم گفتم..که پدرم جا خوردن و عقب کشيدن..

-دلت اومد که ندونسته اين دخترو بزنی؟ نگفتی اگه حالش بهم بخوره چی؟ خجالت نکشيدی؟ مگه تو زبون نداری سوال کنی؟ مثلا می گی مردی غيرت داری؟ غيرت يعنی کتک زدن؟

امير جواب نمی داد. سعی می کرد جواب نده..آهسته گفت: من عذر می خوام..

پدرم گفتن: لزومی نداره..اومديم اين تئاتر مسخره را تموم کنيم! الان داشتم به ايشون می گفتم که چقدر خرج اين مراسم مسخره کرده!! هر چی هم برای اين دختر خريدی امشب برمی گردونيم..هر چی هم به اسمش کردين..وکيلم مياد به نامتون می کنه! شما رو به خيرو مارو به سلامت!

امير گفت: چی؟ شوخی می کنيد نه؟

- اصلا..

پدر امير هم که احساس می کرد بهش توهين شده گفت: نه لازم نيست! پولتونم مال خودتون! ما با اين پولا ورشکست نمی شيم! همين که بهم خورد خودش کليه! اون پولم که هيچ يک چيزی هم می زارم روش صدقه پسرم می دم..

امير گفت: بابا چی می گی؟ يعنی چی؟ بعد به پدرم گفت: اجازه می ديد ما دو تا با هم صحبت کنيم؟

-بفرمائيد؟

-نه تنها!!لطفا!

- نه! من به تو اطمينان ندارم..

آهسته گفتم: پدر ..می شه؟؟؟ پدرم سرشو با بداخلاقی تکون داد..صدای پدر امير ميومد! معلوم نيست اين دختره جادوش کرده..که اينهمه توهين ميشنوه.........

تو حياط بوديم..هوا با وجود ابری بودن سرد نبود..تابستون تهران..برخلاف انتظار ابری..ولی سرد نه!!! اما من می لرزيدم..هيچکدوم حرف نمی زديم و اين حالمو بد می کرد..خدا خدا می کردم نفسم بند نياد..موقعيتش نبود!! گفت: مثل گنجيشکا می لرزی! جواب ندادم! ادامه داد: بدجور زدمت؟ بازم جواب ندادم! هيچوقت جواب نمی دای اين همه مدت هی بهت زن زدم..هيچوقت درست حرف نزدی.. گناه من چی بود؟ چرا منو بازيچه کردی؟؟؟ چرا نگفتی کس ديگه ای را دوست داری..گفتم: امير!!

- حرفمو قطع نکن!!

- گفتم: امير بگذار حرف بزنم..خواهش می کنم.

با بی حوصلگی گفت: بفرمائيد..

-من کسی را دوست ندارم..به خدا بهت خيانت نکردم..فقط نمی دونم ..ببخش منو!! خوب اشتباه بود نامزديمون..فکر می کردم همين که يکی دوستم داشته باشه برام کافيه زندگيم عوض می شه..خوشبخت می شم..ولی ...خوب اشتباه می کردم..عاشقت نشدم..يعنی اصلا نبودم..اصلا دوستتم..

- بسه بسه! خودتو گول نزن..نمی خواد باز منو بازی بدی؟؟ اين حق منه آره می دونم..اصلا خدا هر چيو من دوست دارم ازم می گيره..اول مادرم..حالا تو..اصلا..

ديگه نمی شنيدم چی می گه..حالم خوب نبود..خون دماق شده بودم..اونم بی توجه يک بند حرف می زد..گفتم: امير دستمال داری؟

- گفت: چی شد؟؟ - لبخند زدم! يا سعی کردم..هيچی..

رفتيم داخل..به پدرم گفتم: خون دماق شدم..-

حتما موی رگ بينی ات پاره شده..مال سيلی وحشيانه است..پدرم عصبی بود..چک نوشته شده روی ميز بود..به امير گفتم: امير منو ببخش..من..

روشو ازم برگردوند..از در رفتيم بيرون..پدرم خنديد: نتيجه کنکور کی مياد!! پس پدرم همه چی را می دونست!! هيچوقت نشناختمش..

*****نکته!

بابت تمام فحشهای چارواداری که به دليل به روز نکردنم! نصيب خودتون کردين! ممنون و متشکرم!!! حيفم اومد شخصا تشکر نکنم! در ضمن..لينک کو چولو نداريم!



Saturday, February 07, 2004

بازیچه-۸
مثال پرنده تو قفس مثال قشنگی برای حالت من نبود..نمی دونستم چمه جز اينکه خودمو به در و ديوار می زدم که خلاص شم ولی از چی را نمی دونستم..دلم می خواست حرف بزنم..يک روز که داشتم از بغض خفه می شدم ..زنگ زدم به راحله برادرش گوشی را برداشت..راحله نبود..منتظر بهانه بودم با برادرش صحبت کنم..هم دلم می خواست و هم نمی خواست..حس عجيب درگيری..

- دوست داری با من جای راحله حرف بزنی؟

- منظورتونو متوجه نمی شم..

- صدات افسرده است شروع کن.بگو چته؟

- عذر می خوام! نمی دونم درباره چی حرف می زنين؟

- چه مرگته! آدم وقتی می بينتت فکر می کنه تو دنيا يک کشتی غرق نشده هم نداری!

بی پروا هر چی دلش می خواست می گفت. راحله هم همينطور بود. تو بيان حسش مشکلی نداشت..جواب ندادم..اگه می دونستم مشکلم چيه شايد نيازی به حرف زدن نبود..

- چرا ساکت شدی؟ داری يک شوهر باکلاس پولدار ميکنی! از اونائی که دخترا جونشونو حاظرن بدن حداقل دو ماه زنش باشن پس چته؟ بابات که راست و چپ برات پول خرج می کنه..از گل بهت نازک تر نمی گن..اين رزاحله ما رو ببين بابام براش تره هم خورد نمی کنه! قدر زندگيتو بدون..

- بله! شما درست می گين..مزاحمتون نشم..به راحله سلام بريونيد بگيد اگه وقت کرد به من زنگ بزنه!!!

- کجا؟ کم آوردی حرف حساب شنيدی؟ حالا خدا وکيلی ترسيدی زن طرف بشی از خوشيت کم شه يا محدود شی يا...يک ريز حرف می زد..دلم می خواست بهش فحش بدم و قطع کنم ولی نمی دونم چرا گوش می دادم..بعد از يک نيم ساعت بد و بيراه گفتن به من..خنديد و گفت: شايد يک مشکلت اينه که از خودت دفاع بلد نيستی بکنی..

خنديدم..خنده عصبی..صدام می لرزيد..بغض گلومو فشار می داد..از اين بغض لجم می گرفت و بيشتر بغضم می گرفت..گفتم: شايد چون دليلی برای دفاع از خودم ندارم..

- تا حالا فکر کردی چرا خوشحال نيستی؟ چرا حالا که ديگه از دست چيزای کوچيکم راحت می شی ته دلت راضی نيستی؟ چرا با اينکه يکی بهت اهميت می ده..حتی دستشوئی رفتنتم براش مهمه همش بد اخلاقی؟؟ لحنش عوض شده بود؟ دلش برام می سوخت..ولی چرا؟

بعد فوری گفت: برو فکر کن..دو روز ديگه بهم زنگ بزن..فعلا و ميون گيجی من تلفن را قطع کرد..

دست رو نقطه حساس گذاشته بود..مسئله اين بود که حتی از فکر چرا هم می ترسيدم..می خواستم بگذره! عقد ..عروسی..انگليس...عمر..همه چی..راه چارمو فقط همين می ديدم..دنبال دليل و معلول و علت نمی گشتم..نمی خواستم بگردم..هنوز کاملا مغزم به فعاليت بر نگشته بود که امير زنگ زد..با کی حرف می زدی؟ خنديدم..با راحله..آهان..چقدر حرف می زدی..نگفتی امير زنگ می زنه؟ دلش طاقت نداره و ...بهش گوش نمی دادم..چند بار الکی گفتم آره و چند بار نه!!! بعدم دوباره رفتم تو فکر..چرا اميرو دوست نداشتم..مگه چيکار کرده بود؟ بيچاره هميشه باهام مهربون بود..از هيچ کاری دريغ نمی کرد..يعنی هنوز رامينو دوست داشتم!! نداشتم..مطمئن بودم..ديگه اصلا با زور يادش می آوردم....پس چی؟ نکنه مازوخسيم دارم..چون بهم محل می ذاره ازش خوشم نمياد..به خودم گقتم نه بايد دوستش داشته باشم..به روش تلقين..ديگه عکسای اميرو با خودم همه جا می بردم..همش نگاه می کردم..می گفتم که دوستش دارم ده ها بار هزار بار ده هزار بار..فرقی نمی کرد..حالم بدتر می شد..فاصله نفس تنگی هام بيشتر می شد..مثل يک شعر تکراری بود برام..از اينائی که بدتون مياد ولی هی تو مغزتون تکرار می شه..

کنکور مرحله اولو داده بودم..نتيجه اش خوب بود..کلی ذوق داشتم..چرا؟ من که قرار نبود بمونم! نتيجه راحله هم خوب بود..شايد از خوشی اون خوش بودم..به برادرش زنگ نمی زدم..اونم هيچی نمی گفت..

يک روز کلاس داشتيم با راحله..معلم کنسل کرده بود با اون و من نمی دونستم..خونه نبود..برادرش منو برد تو خونه! تا راحله بياد..دلم نمی خواست باهام حرف بزنه..اونم هی فقط نگاهم می کرد...نگاهش آزارم می داد.. هر چی بيشتر نگاهم می کرد بيشتر تو کتاب می رفتم..گفت: تو چرا کنکور می دی..به خاطر راحله؟ خنديدم: خوشحالم می کنه! - می دونی داری جای يکی رو می گيری؟ - ساکت شدم..

- جرات کردی فکر کنی.؟ بالاخره حرفشو زده بود..نگاهمو دزديدم..با پروئی اومد جلو صورتومو بالا گرفت..تو چشام نگاه کن!

- دستپاچه گفتم: به شما چه ربطی داره؟

- گفت: به تو چه ربطی داره راحله معلم داشته باشه يا نه!

- راحله بهترين دوستمه و شايد تنها دوستم!

- خوب تو هم تنها کسی هستی که به خواهرم اهميت می دی..

- گفتم: خوب شما چرا اينکا را رو براش نمی کنين؟

- بابام نمی ذاره..تازه اينا مسائليه که شما بچه ننر پولدارا نمی فهمين..جواب ندادم..گفت: خوب ..فهميدی؟ گفتم: نه..گفت: چرا نمی فهمی که با حساب منطق نمی شه ازدواج کرد..احمق کوچولو..خوب مشکلت با جناب دکتر اينه که دوستش نداری..فوری جبهه گرفتم: نه خير دوستش دارم..خنديد: نه بچه جون نداری..اگه داشتی..دائم مثل اين توله سگا چشات پر اشک نبود..خنده ام گرفت! تشبيه جالبی بود..

يکدفعه بغلم کرد..آروم گفت: نترس کاريت ندارم..دلت می خواد گريه کنی؟ لابد صد بار تنها با خودت گريه کردی ..يک بار هم تو بغل من گريه کن..گريه ام نميومد..سرم درد می کرد..اول يواش عقب زدمش..ولی کاری نمی کرد.شايد مثل يک برادر بغلم کرده بود يا يک پدر يا يک دوست عادی..سرمو گذاشتم رو شونش..خنديد گفت: عين بچه های دو ساله ايها!! مظلوم!! هر چند هيچ دختری ذاتا مظلون نيست..و خنديد..ديگه داغ می شدم..چرا می خواستم گريه کنم؟ لزومی برای گريه نبود..با بغضم کلنجار می رفتم..دست کشيد پستم..چرا مقاومت می کنی بچه؟ خوب گريه کن..حداقل يک کم بهتر می شی..منتظر استارت بودم..زدم زير گريه..برای اولين بار تو تمام عمرم با صدای بلند..سرمو کردم تو شونه هاش..هيچی نمی گفت: آروم نازم می کرد..هيچ حرکت عوضی نمی کرد..ولی نمی دونستم کارم درسته يا نه!



لينک کوچولو:

************

راستی مگه می شه جلوی سوتی منو گرفت؟

می خواين يک کم مغزتون آروم شه!!؟

دلم زولبيا می خواد...



Monday, January 19, 2004

بازيچه - ۷
امير رفت..رفت انگليس...صبح زنگ می زد منو از خواب بيدار می کرد..شب زنگ می زد..که من بخوابم..زندگيمو تو درس قاطی کرده بودم..با راحله برای کنکور می خوندم ولی کسی نمی دونست..راحله را عاشق می ديدم..همه می گفتن من عاشق اميرم..پس چر مثل راحله برای تلفناش دقيقه شماری نمی کردم..چرا راحله اينقدر حرف داشت بزنه و من يکی از اون حرفا را هم نداشتم..چرا اگه از صبح حرفی را هم آماده می کردم شب يادم می رفت؟ چرا با اينکه قول داده بودم سيگار نکشم بيشتر از هميشه می کشيدم..چرا دلم می گرفت و می گفتم حالم خوبه!!!پس چم بود؟؟

همه به حالم قبطه می خوردن..شوهر پول دار؟ خارج!! تحصيلات..مهر فراوان!!! پس چه مر گم بود..خودمو جلوی آئينه نگاه می کردم..مدتها بود که يادم رفته بود راحت بخندم يا حتی راحت گريه کنم...به خودم تلقين ميکردم بخند خوشحال باش..لباس عروسيمو برام فرستاد امير..لباسو اون برام انتخاب کرده بود..ساده بلند چاک دار با يک دنباله بلند..دم آئينه نگاه می کردم..تنها! يواشکی..نمی خواستم کسی نگام کنه! بايد بود خودم می ديدم..درست اندازه ام بود! پشت لباس باز بود..دست کشهای بلند داشت..خودمو برانداز کردم..موهامو بالا زدم..خودمو برانداز کردم..به خودم گفتم بيا برای خودت خوشی بساز..از ذهنت استفاده کن....آرايش چه مدلی؟ موهای چه مدلی؟ تور چه مدلی؟ چرخيدم..يک لحظه از ديدن خودم لذت بردم..به خودم لبخند زدم..ياد داماد افتادم..خواستم اميرو مجسم کنم..نمی تونستم..نمی خواستم..خواستم باز از خودم فرار کنم..يک چرخ ديگه زدم..ديگه ذهنم بهم کمک نمی کرد..خواستم به يک عاشق خيالی فکر کنم..نشد..خواستم يکی کنارم با لباس داماد باشه! نشد..وقتی به خودم اومد که قطره های خون رو دامن لباس می چکيد..ترکيب قشنگيه.سفيد و قرمز..اگه تور سرم بود خوشگل ترم می شد..يک چرخ زدم...پری خانم سراسيمه می کوبيد به در..مبهوت جای خالی آينه را نگاه کردم....درو برا ی پری خانم باز کردم....اينقدر دستپاچه شده بود که اصلا گوش نمی داد من چی ميگم..می گفت قضا و بلا بوده..مردم چشم ندارن ببينن من خوشبخت می شم..لباسو برام تميز کرد..گفت به کسی چيزی نگيم!!!

باز شب می شد و باز روز می شد..تنها تفريحم معلم های خصوصی بودن..هنگامه ديگه کاری بهم نداشت..برادرم غرق عشق بود..لذت خريد..گشت و گذار..اينور و اونور..من بازم تو شادی اونا فراموش شده بودم..گم شده بودم..خوب بود کسی بهم کاری نداشت..روزها می گذره باز شب می شه..شب باز روز می شه..و روز باز شب..و اينا يعنی تکرار..يعنی عمر...

بعضی وقتا احساس مس کردم حتی مژه هام آزارم می دن..تنمو می خورن..بهم فشار ميارن..موهام که بدتر..بک روز که خيلی موهام اذيتم می کردن..چيدمشون.موهام دورم رو زمين می رخت..با برگ درخت مقايسشون می کردم..به موهام گفتم که تا تابستون شابد باز بلند شن..و خنديدم..پری خانم از ديدنم وحشت کرد..بايد بود قضيه مخفی می موند..با يک آرايشگر خوب..موهای بلندم کوتاه که مده روزه شده بود...

راحله تمام فکر و ذکرش عشقش بود..

يک روز رفتم خونشون قرار بود معلم بره اونجا..تو حمام بود..برادرش فقط خونه بود..زياد با هم حرف نمی زديم..باهاش رودربايستی داشتم..احساس می کردم خيلی ازم بزرگتره! گفت: عروس خانم به اين بداخلاقی نديده بودم!!! اينقدر که اين آبجی ما ذوق عروسیتو داره خودت داری؟ بار اول بود يکی عروسيمو زير سوال می برد..همه فکر می کردن بايد داشته باشم؛ ذوقو می گم!!!

- گمانم دارم! و به حلقه ام خيره شدم!!

- چرا با خودت روراست نيستی!!!

جواب ندادم..

تمام مدت کلاس به اين حرفش فکر می کردم..چطور فهميده بود؟ از طرفی تلخ تر اينکه کسی که منو نمی شناخت منو زير سوال می برد ولی بقيه!!!!!! بعد که می خواستم برگردم خونه!! با خنده بهم گفت: تلفن ما رو که داری..دلت گوش خواست بهم زنگ بزن...

همچنان ادامه دارد...



****‌لينک کوچولو

فکر کنم درباره گيتار باشه من که موفق به ديدن خط فارسی نشدم!!!



Sunday, January 11, 2004

بازیچه ۶
بالاخره برادرم به آرزوش رسيد..نامادريم دلخور بود..دلش نمی خواست پسرش الان ازدواج کنه! بعدم ( دختره فسقلی ) هنگامه را بگيره...پدرم همه جوره کمک و پشت برادرم بود و اين بيشتر اونو عصبی می کرد..کی برای انتقام مناسب تر از من بود..شده بودمنقل مجالی و پارتی ها و غيبت هاش ...برادرم پيشنهاد کرده بود عروسی امون يک روز باشه! می گفت جالبه! با مزه است ولی هنگامه راضی نبود..دوست داشت عروسی اش منحصر به فرد باشه...من صد در صد از کليه جريانات به دور بود..پدرم بهانه آروم نگه داشتنمو داشت..امير يک هفته بعد از خواستگاری بايد بر می گشت..هفته آخر دائم خونه ما بود..هر لحظه پهلوم بود..چشمممو باز می کردم بود..حتی می بستم هم بود..مثل يک رويا شايدم کابوس! چيزی نمی گفتم..کتاب که می خوندم نگاهم می کرد..سيگار که می کشیدم بهم خيره می شد..حرص می خوردم..عصبی می شدم..لحظه شماری می کردم که بره! دو روز قبل از رفتنش اومد پهلوم..اصلا باهاش صحبت نمی کردم..حرفی نداشتم بزنم..اگه حرفی می زد وانمود می کردم گوش می دم..اگه سوالی می کرد مودب ( تا اونجائی که می تونستم جواب می دادم ) ..سيگار دهم را روشن کرده بودم..در عرض دو ساعت..خودم هم احساس می کردم دودکش شدم! کتابی جلوم باز بود..يک کتاب معمولي..تصوير دوريان گری..می خودندم و نمی خودندم..می ديدم و نمی ديدم ...تصوير شخصيت داستان با کثافت کاريهاش عوض می شد و خودش تغيير نمی کرد..خاکستر سيگار می ریخت لای کتاب..عين معتادا شده بودم..کتابو بست...بهش نگاه کردم..

- امير؟

- نگام کن يک دقيقه!

سرمو انداختم پائين.. بعله؟

زير چونمو با دست بالا زد..نگام کن؟

گفتم: بعله؟

- قول بده سيگار نکشی..خيلی می کشی..بسه ديگه! خودتو کشتی..هی نمی خوام هيچی بگم ولی..ديگه همه چيت زياده رويه..مشروبت سيگارت..

- پشیمون شدی؟

- ای بابا! آدم باهاتم حرف می زنه شروع می کنی!

- باشه! حرف نمی زنم!

کتابو باز کردم..کتابو بست..سيگارو گرفت تو دستش له کرد..حوصله لجبازی نداشتم..با جلد کتاب بازی می کردم..منتظر بود اعتراض کنم..می دونستم از حالا جبهه گرقته! هيچی نمی گفت..هيچی نمی گفتم! حوصله ام سر رفت..آهسته گفتم: می شه بقیه کتابم را بخونم..گفت : نه! بلند شدم..کتابو تو کتابخونه بذارم..دستمو کشيد..تعادلمو از دست دادم..افتادم تو بغلش..محکم منو به خودش فشار داد..دوستت دارم..نکن اينکارا رو ديگه..داره غصه هات تموم می شه..حرفی نزدم..بدجور فشارم می داد ..نفسم داشت بند ميومد..بعد سرمو گرفت بالا و شروع کرد به بوسيدن..حالم بد می شد..چی داشتم بگم..حلقه نامزدی تو دستم بود..به انگشتم فشار می آورد..آروم گفتم: امير..ببخشيد..الان حوصله ندارم..

- حوصله ات ميارم..خانم کوچولوی من!! و شروع کرد بوسيدن..و بی وقفه می بوسيد..دوست داشتم گريه کنم..يا بزنمش کنار..دلم نميومد..بی حس نشسته بودم و اون می بوسيد و می بوسيد و می بوسيد..بعد دوباره محکم منو به خودش فشار داد..و نوازشم کرد..من می رم دلت برام تنگ می شه؟ جواب ندادم..روم نمی شد بگم..دارم نصف ثانيه ها رو هم می شمارم تا بری..زير گوشامو بوسيد و گفت: هر روز بهت زنگ می زنم..صبحا و شبا..بايد با هم باشيم ..صبحا با صدای هم بلند شيم..شبا با صدای هم بخوابيم..بعد با خجالت ختديد..شبا تو بغلميا! فقط جون من سيگار نکش خوب..آروم گفتم: امير..دوست داری دروغ بشنوی؟ گفت: نه دوست دارم نه ای واقعی بشنوم! جواب ندادم..

- بگو نه! بگو نه! بگو نه! خيلی خوب نه!!!! بوسيدم..با اکراه خودم کنار کشيدم..

- قربون خجالتت برم! جواب ندادم...بغلم کرد..دست رو پشتم کشيد..باهام بازی می کرد..گفتم: امير..مياوی تا ازدواج نکرديم..سکس نداشته باشيم؟ گفت..اه! يعنی چی..الان نامزديم که! چطور قبلش داشتيم ؟ و دو باره منو طرف خودش کشيد..گفتم..امير..آخه!..گفت: هيس هيچی نگو..و بوسيد و بوسيد..مزه اش به الانه! بلوزمو زد بالا! آروم سرشو برد توی سينه هام..اونقدر خودمو عقب کشيدم که چسبيدم به ديوار و ديگه جائی نبود برم..زیپ شلوارشو باز کرد..پاهامو دور کمرش انداخت..دامنو بالا زد و شورتمو کنار..چه سريع می خوايت به نتيجه نهائی برسه..بدم نبود..راحت می شدم فوری..شورتمو در نياورد..با دست باهام بازی می کرد..گفتم نکن! گفت: چرا؟ بدت مياد لذت ببری و ادامه داد..لذت نمی بردم..مشکل اين بود..چرا بعضيا فکر می کنن همه بايد از کليشه ها لذت ببرن..سعی می کردم دوستش داشته باشم..آخه حقا خوب بود..ولی نمی تونستم..خوب بودن و حتی دوست داشتن ساده خيلی عميقه ولی لزوما دليل بر عاشق شدن و اينکه بخواهی يک عمر با کسی باشی نيست..يک عمر..همش هفده سالمه..يک عمر يعنی تا کی؟ غرق در افکارم بودم..از درد فرياد زدم..خنديد..هيس همه را می کشی تو اتاق..آروم باش..آروم..از درد به خودم می پيچيدم..تحريک نشده بودم..و اون بدون توجه کرده بود تو! شديدا هم تحريک شده بود..شايد اولش کمی رعايت می کرد ولی از خود بی خود بود..محکم بالا و پائين می کرد..دستمو روی دهنم گذاشتم و گاز می گرفتم..درد داشتم..اونم بدون هيچ تماس ديگه ای بالا و پائين می شد..سرش پائين بود..آه خدا..کی تموم می شه..آه خدا بذار زودتر بياد اين آبش..آه خدا..مردم..اشکها از گوشه چشمام می ريخت..دست خودم نبود..درد داشتم..وزنشو انداخت روم..ارضا شد..سرشو گذاشت روی شکمم..آهی کشيد..اوم..تو معرکعه ای جواب ندادم..اصلا نفهميده بود که گريه کردم..منم هيچی نگفتم..بعد از يک ربع..دوباره منو بوسيد..لذت بردی؟ جواب ندادم..گوشمو بوسيد..نه بگو لذت بردی...گفتم پاشيم بريم بيرون! زشته ...گفت: از کی تا حالا!..راستی تو دوست داری کی بچه دار شيم؟ تا ازدواج کرديم يا چند وقت بعد..بی حال گفتم: بعد درباره اش حرف می زنيم..دوست داری اسم بچه رو چی بذاريم؟ جواب ندادم..سرمو برد توی سينه اش..وای کوچولوی من.....

روز آخر قرار بود خونه امير اينها باشم....پدرم هم بود..من و خاله اميرد توی آشپزخونه بوديم..من هيچ کاری بلد نبودم..می خواستم کمک کنم ولی بيشتر مزاحم بودم...خاله امير خنديد..عزيزم جز برنامه تحصيليت خانه داری را هم اضافه می کنيم..خودم بهت ياد می دم..امير زرشک پلو خيلی دوست داره..گوشت پخته را اين مدلی دوست نداره اون مدلی دوست داره..حوصله نداشتم..خيره به قابلمه نگاه می کردم..يکدفعه از سوال خاله اش جا خوردم..ببخشيد می شه مجدد تکرار کنيد؟ تو اميرو دوست نداری به خاطر موقعيتش زنش شدی نه؟ جواب ندادم..يکدفعه تکونم داد..به خدا قسم اگه اذيتش کنی با من طرفی..حس کردم دارم خواب می بينم..مرز بيداری و تصوراتم از بين رفته بود..دارم حتما روانی می شم.! با توام!!؟؟؟ انرژيم تحليل رفت..تو دستاش ول شدم..ترسيد..حالت خوبه..يک ليوان آب آورد..بعد دست پاچه شروع به معذرت خواهی و جويده جويده از اينکه امير تنها يادگار خواهرشه و خيلی پاکه و من بايد خوشحال باشم و ...و ....

عمو جان از پرتاپ هر گونه متلکی دريغ نمی کرد..رنگ و روت پريده عروس خانم! خجالتی شدی؟ دکتر جون! عروس کوچولوت نوازش می خواد..عادت به نوازش کرده..

يعنی اين ساعتها تموم می شه...و بالاخره فرودگاه..بغلم کرد..اشک می ريخت..گفت: دوستت دارم..عين يک رباط گقتم: منهم..گفت: بهم وقادار می مونی..گفتم: بعله..مطمئين باش..و رفت..

پدرمو راضی کردم که معلم خصوصی را هم برای من بگيره و هم راحله! به بهانه با هم درس خوندم می خواستم راحله استفاده کنه..پدر راحله مشکل مالی نداشت ولی خرج کردن برای تحصيل دختر را احمقانه ترين کار دنيا می دونست..راحله هم به خاطر مهدی - دوست پسر جديدش يا عشقش- می خواست دانشگاه قبول شه! و من هم بدون اينکه واقعا بخوام..يا طبق قرار بخوام..با اون تست می زدم..درس تنها مرحم دلم بود..تنا چيزی که باعث می شد يادم بره..

طبق قرار امير صبحا زنگ می زد و شبها..حرفی برای گفتن نداشتم..جملات تکراری..درس می خونم..خونه راحله بودم..درس می خونديم..يا را حله اينجا بود درس می خونديم..ولی او يک ساعت صحبت می کرد از تمام اتفاقات بيمارستان..هوای بيرون مد جديد..

هنگامه که خريد می رفت..برای من هم خريد می کرد..البته منکه قرار به جهاز بردن نداشتم..اونها حتی منو با خودشون نمی بردند..لباس عروسی را هم خود امير انگليس پسنديده بود..حلقه ازدواج هم قرار بود خاله اش انتخاب کنه! من در اين ازدواج چيکاره بودم؟

صبح زنگ تلفن..دوستت دارم..منهم..شب زنگ تلفن..می بوسمت منهم..کليشه..تکرار..تکرار..

صدای فرياد هنگامه ميومد..نگاش کن..براش آئينه و شمعدون انتخاب کردم..همچين نگاه می کنه انگار براش پفک نمکی خريدم..خوب اگه دوست نداره بگه..من اينهمه زحمت کشيدم..انتخاب کردم..برادرم عصبانی شب تو اتاقم اومد..چرا اينطوری می کنی..حداقل يک تشکر بکن از هنگامه..جواب ندادم..اصلا برات مهمه؟ اينهمه مردم برات زحمت می کشن؟ اصلا برات مهمه؟؟؟؟هنگامه هم درس داره تازه مدرسه هم می ره..تو چی..داشتم عصبانی می شدم..تو دلم خودمو دلداری می دادم..توصيه های روانشناسی..با من صحبت نمی کنه..مخاطب ديوار کناريه..با توام؟؟؟ اصلا مردم برات اهميت دارن...قابل کنترل نبودم..فريادهام..تا سه تا خونه اونورتر می رفت..برادرم از اتاق رفت بيرون ولی فريادام با هق هق گريه ام تموم نمی شد..از هق هق ها بيشتر حرصم می گرفت..چرا بايد گريه کنم..شما ها منو دوست داريد..به من اهميت می دين..برام انتخاب می کنين..شايد منم دوست داشته باشم انتخاب کنم..شايد برای منم خريدم جالب باشه..شايد و شايد و شايد..بد شده بودم..بدترين کلمات رو استفاده می کردم..پری خانم اومد تو اتاق..بغلم کرد..هق هقها گريه شد..پری خانم فربون صدقه ام می رفت..عزيزم..منظور نداشتن که! می خواستن کمک کنن..خوب خودشونم جونن خامن بی تجربن..و ....پدرمو راضی کردم..پری خانم برام خريد کنه..تمام چيزهائی که خريده بودن را پس دادن..حداقل پری خانم از خريد لذت می برد..يا من اينطور فکر می کردم..تا اين که ديدمش که آيئنه و شمعدون را بغل کرده و می گه..دخترم عروسيتو که نديدم..حالا برات عروسی می گیرم..دخترش تو بچگی از مريضی مرده بود..عجب نحصی بودم من!!! خودم..عروسی ام..کارام..زندگی ام...


لينک کوچولو*********
تمام اين وب لاگ يک طرف آهنگش يک طرف!!!
سايت جديد برای مشاوره جنسی..


Saturday, January 03, 2004

بازيچه ۵
اول:

چون سه تا از نزديکترين دوستانم در حال حاظر نيستند تا ازم دفاع کنن!!! برای اولين بار چون ديگه از حرفهای مزخرف به نام افشاگری و تحت لوای حکومت مزخرف ايران و يا نوشته شدن نوشته هام توسط کسی که اصلا نمی شناسم خسته شدم می خوام از کسانی که شخصا منو می شناسن و کسانی که به ای دی روابط عمومی تماس گرفتند و جواب نگرفتند خواهش کنم تا دات کام شوم!!! < که به زودی اتفاق می افتد > از من به شديدالحن ترين صورت حمايت کنند!!! چون فکر می کنم از تير ماه تا الان به اندازه کافی ملاحظه کردم!!!!

لطف می کنيد...

******

ادامه داستان

شايد بارها و بارها خواب خواستگاری ديده بودم..به هر حال خواستگاری در ايران يک رسمه..شما می تونيد با يکی ساليان سال دوست باشيد ولی طبق آداب بايد بياد خواستگاريتون بايد به خوانواده احترام بذاره!!! به هر حال هيچوقت به خواب نمی ديدم که سر ۱۷ سالگی بيان خواستگاريم اونهم امير!!!برادر کوچکم دائم سر به سرم می گذاشت..می گفت: چادر نماز گلدارت يادت نره!!!تو آشپزخانه وای می استی تا بگم چای بياری!!! پشت در وای ناستی گوشا..آبروتو می برم...

برای من باور کردنی نبود!!! و فکر می کردم هر ثانيه بايد از خواب پا شم به راحله زنگ بزنم و خوابم را تعريف کنم و اونم بخنده!! پری خانم خوشحال و راضی قربون صدقه ام می رفت..پدرم دائم حرص می خورد و برادر بزرگم نا پديد شده بود..

برادر کوچکم ته دلش راضی بود چون نامادريم پدرم را برای دادن من به امير تشويق می کرد و او هم برای خواستگاری از هنگامه که نامادريم هميشه مخالف بود روز شماری می کرد..در واقع من گوشت قربانی بودم بين پدر و مادرم..چون پدرم تنها موافق قضيه برادرم بود و من آتوی نامادريم!!!

شب جمعه ..اصلا نمی دونستم چی بايد بپوشم..بلد نبودم چيکار بايد بکنم..پری خانم نسخه های فرهنگی خودشو می پيچيد که لباس خانمانه بپوشم سنگين باشم به آقای دکتر نگاه نکنم! نظر ندم!!! و نامادريم برای اولين بار با من صحبت کرد که اين قضيه عين يک مهمونی می مونه و عمو جان را هم که می شناسم و خاله امير هم زن مهربونيه و...تازه می فهميدم هيچکسو نداشتن يعنی چی..اگر راحله نبود..ممکن بود با شلوار جين وسط جلسه خواستگاری برم..راحله کمکم کرد که لباس بخرم..آماده شم..نمی فهميدم اون چرا ذوق می کنه..شايد عروسی خودشو تو عروسی منو می ديد ..راحله عاشق شده بود عاشق دوست برادرش..من رويا بودم براش..رويای خودش..برای خودم هيچی نبودم..جز زندگيم يعنی جوک بزرگ دنباله دار منو دنبال خودش کشيده بود..زندگی من هميشه يک جوک عظيم بوده و هست....هميشه پر هيجان هميشه غير منتظره...

و ساعت خواستگاری رسيد و يک دسته گل بزرگ وارد خونه شد با گلهای مختلف که به بوی يکيش حساسيت دادم و نصيب حياط خلوت شد..امير اصلا حرف نمی زد و عمو جان هم آنچنان با غضب مرا نگاه می کرد که ترسيده يک گوشه کز کردم..خاله امير با مهربونی شروع به صحبت کرد که دو جوان همديگر را دوست دارن و سن مهم نيست و دختر هم اصولا بيشتر از سنش می فهمه و .....عمو جان زير لب نق می زد که: همين نيم وجبی پسر گنده منو رو انگشت می چرخونه..معلوم نيست چيکار کرده...

من بلند شدم..پری خانم دم پله ها منو گير آورد و با چای برگردوند...خنده ام گرفت..دلم می خواست چای را روی عمو جان بريزم!!!! ولی پام به اتاق که رسيد پدرم سينی را از دستم گرفت و پری خانم را صدا زد..من و امير را بيرون کردند..حرفی با امير نداشتم بزنم..امير آهسته گفت: می شه ببوسمت؟ گفتم: فعلا که گويا اجازه من دست همه است جز خودم!!!! بدون حرف خم شد..لباشو روی لبام گذاشت..حرکتی نکردم..عقب برگشت..

- ناراحت شدی..

- نه! پس چی؟

- حوصله ندارم!!!

- چرا؟

- همين جوری..

- چقدر خوشگل شدی..

- ممنون!

- از حرفای بابا معذرت می خوام..هنوز فکز می کنه من بچه ام..

- شايد راست می گن عمو جان..ديگه نبايد بگی عمو جان..بايد بگی بابا!!! حالا دو تا بابا داری..

بی اختيار گفتم و هيچی مادر..امير نگاهم کرد..اشک تو چشماش جمع شد..گفتم..اوه معذرت می خوام....خوب مادر من زنده است ولی تو غيبت کبری است..خنديد..عين بچه ها می موند می شد فوری حواسشو پرت کرد...صدامون کردن شيرنی تو حلقمون کردند و حلقه دست من..خيره به حلقه نگاه کردم..چه راحت حتی از من نظرمو نپرسيده بودند..يعنی اينقدر بديهی بود؟ پدرم لبخند می زد..عمو جان گوشهاش سرخ بود..بعدا از زبون نامادريم شنيدم که به دوستاش می گفت: فسقلی چه شانسی داره..جهاز که نمی بره..دو تا زمين که مهرشه..تمام خونه زندگی انگلسيم که نصف نصفه..خرج تحصيل همه چی..

همه قرارها گذاشته شده بود..بدون من!!! پس اينطوره دختری که مادرش نباشه براش تصميم گرقته می شه تازه بايد خوشحال باشه...

فردای اونروز قرار داد رو برام روشن کردند..با معلم خصوصی دیپلم می گيری..تابستان ازدواج می کنی و مدارکت از حالا روش کار می شه تا سپتامبر هر چی لازمه آماده می شه و از سپتامبر هم می ری دانشگاه....به به چه قسمت مناسبی..همه آرزوشو دارن..تو هم بايد خوشحال باشی..چرا نبودم..شايد فقط يک دختر حس می کنه چرا؟

>><اين داستان همچنان ادامه دارد.....

*******لينک کوچولو

از جمله خانمهای با احساسی که وب لاگ دارند!!

اين مطلب آخريت دلمو لرزوند!

اين ماه ماه دلشکسته هاست؟ چرا قدر عشق پائين مياد؟



Link Flash Version



June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
July 2004
August 2004











Nedstat Basic - Free web site statistics Nedstat Basic - Free web site statistics